جمعی از اعضاء کانون توحید مسجد فاطمه زهرا سلام الله علیها قزوین

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حوزه» ثبت شده است

اتوبیوگرافی 2

او برای آنکه نظر دوستانش و دیگران را در مورد حوزه آمدن خود تغییر دهد،دست به نوشتن سوال ها و پاسخ هایی در پیرامون حوزه آمدن و تحصیل در مدارس علمیه کرد:

باسمه تعالی

«در این مقاله به جواب دادن به سوال هایی می پردازم که جواب آن ها برای دیگران برای رفتن من به حوزه مجهول است:

چرا حوزه آمدن؟

چرا حوزه آمدن باتوجه به مشکلات و سختی های فراوان؟

چرا تعلیم دروس عربی؟

تدریس صرف و نحو و... چه ربطی به عمل به احکام و روایات ائمه دارد؟

فهم معارف دینی چرا با حوزه آمدن باشد؟

چرا در دانشگاه و حوزه با هم یا یه صورت متوالی(دانشگاه بعد حوزه)تحصیل نکنم:

و... »

عبدالحمید مطهری فر

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۲

اتوبیوگرافی


باسمه تعالی

نمیدانم از چه بنویسم و از کجا ینویسم و نمی دانم چرا زمین و زمان باعث می شود این کارم روز به روز عقب بیافتد و به خود بگویم که وقتم پر است یا کار های مهم تری دارم.به همین دلیل درباره چیزی می نویسم که به نظرم برسد نیاز به فکر و تفکر و وقت کمتری دارد:

«علاقه به مهندسی داشت ، همیشه درس خواندنش برای مهندس الکترونیک شدن بود.علاقه ی او به این رشته او را به این رسانده بود که که بازی با سیم و لحیم و هویه از کار های روزانه و خراب کردن اتصالات وسایل به بهانه درست کردن آن ، کارش بود.

علاقه مهدی بهانه ای بود برای درس خواندنش و او به جایی رسیده بود که بیش از نیمی از وقت خود را با سر و کله زدن با کتاب و مداد و چکنویس مشغول بود .

با گذشت زمان و ورود به پایه راهنمایی تمایل مهدی به دوری از مدرسه شد و دوستی با دوستانی که مدرسه ای نبودند را در پی داشت.

جو دوستانش کاملا با جو دیگران فرق میکرد ،آنان محصل در مدارس علمیه بودند و او خود را در فضای دیگری میدید که احساس حقارت به او دست میداد که چرا باید این گونه و این مطالب را خواند؟چرا باید وقت خود را در رسیدن به هدفش از دست دهد؟چرا نباید بفهمد دبیرستان رفتن و تحصیل در دانشگاه تنها راه و بهترین راه نیست؟

از آن زمان ها بود که مسیر زندگی اش تغییر چشمگیری کرد و اساتید و دوستان و خانواده اش مورد تحول نسبت به تغییر نظرش کرده بودند...

عبدالحمید مطهری فر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

لحظه ای تامل


بسم الله الرحمن الرحیم

روز اول سال تحصیلی(حوزه های علمیه) بوده با تاخیرهمراه پسرخاله ام(عبدالحمید) وارد مدرسه شدم، خیلی عجله داشتم که مبادا اولین روز تاخیر داشته باشم، هنگام ورود به مدرسه، به طور ناگهانی یک تصویر تمام هوش و هواس مرا به خود جلب کرد به طوری که گویی در یک لحظه همه چیز از یادم رفت وفقط این تصویر در حافظه ام باقی مانده بود،خیلی برایم عجیب بود نمی دانم چه شده بود که این صحنه الآن برایم رخ داد،با وجود این که من بار اول نبود که وارد مدرسه می شدم و قبل از این که یکی از اعضای مدرسه بشوم،چندین بار آمده بودم .

بعد از یک مکث کوتاهی به خودم آمدم و باعجله به سمت دفتر مدرسه حرکت کردم و این تصویر کماکان در گوشه ذهنم بود.هنگام ورود به دفتر مدرسه از شدت عجله نمی دانستم چه بگویم،فقط ایستاده بودم، کسی که پشت میز دفتر نشسته بود،

با یک نگاه متعجبانه به من گفت:سال اولی هستی؟

گفتم:بله

گفت:اسمتون؟

جواب دادم.

گفت:هنوز مراسم افتتاحیه شروع نشده در حیاط منتظر باشید.

...

امیرحسین مینایی فر

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰