جمعی از اعضاء کانون توحید مسجد فاطمه زهرا سلام الله علیها قزوین

۱۵ مطلب با موضوع «محمدحسین سیمیار» ثبت شده است

بازی عقربه ها

هو الحبیب

نمی دانم خواب بودم یا بیدار اما دیدن چنین صحنه ای حتی در خواب هم سخت است. اول چند بار به خودم نهیب زدم تا ببینم واقعا بیدار هستم یا نه. اما مثل این که واقعا بیدار بودم. حرکت گله اسب های وحشی در زمینه سبز رنگ دشت، پرواز دسته دسته پرندگان در افق آبی رنگ آسمان و... 

محمد حسین سیمیار

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

همه چیز را به باد بسپار

سرت را بالا تر بگیر فرزندم. تو ریشه ات در خاک است اما متعلق به خاک نیستی. نور را ببین هرچند از پشت ابرها. لبخند خورشید را ببین هرچند از فرسنگ ها آن طرف تر. بالا را نگاه کن. چشمانت را پر کن از نور، آری نترس بگذار در چشمانت نور جاری باشد.
محمدحسین سیمیار

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

روز نوشت های یک جامانده

هو العلیم

یک شنبه / 1 مهر 1397
امروز در جواب این سوال که «اربعین کربلا می روی؟»، قاطعانه گفتم «نه!». راستش با این اوضاع مالی کساد و بدهی ها و از آن طرف گرفتاری های خانواده صلاح را در این دیدم که بیخیال شوم. هرچند رفیقم گفت که خدا کریم است و پول زیارت امام حسین (علیه السلام) جور می شود.

محمد حسین سیمیار

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

چرا می نویسم؟

هو الحق

            اولین باری که به صورت جدی به فکر داستان نوشتن افتادم، در ده سالگی ام بود. وقتی که دو برگ کاغذ راهنمای داستان نویسی به دستم رسید. البته آن موقع موفق نشدم که داستانی بنویسم! و آن را به روزهایی موکل کردم که هنوز نرسیده اند. شاید برای همین بود که سوالِ «میخواهی چه کاره بشوی؟» معلمانم را با گفتن :« آقا اجازه! نویسنده» پاسخ می دادم.

محمد حسین سیمیار

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

من؟!

من؟!

قسمت اول: برو پی کارت!

به نام او

چشمانم را باز میکنم... چند بار پلک می زنم... سرم را به آرامی به سمت ساعت می چرخانم... دقیق میشوم و متوجه می شوم که ساعت هفت است... چشمانم را به آرامی می بندم و پتو را بالاتر می کشم، تا نزدیک سرم... آماده خوابیدن هستم که ندایی می شنوم: پاشو ساعت هفتِ. و بلافاصله ندایی دیگری می شنوم: نه! واسه چی میخوای پاشی؟ نیم ساعت هم وقت داری بگیر بخواب. انگار که جواب قانع کننده ای شنیدم. پس این بار جدی تر سعی می کنم بخوابم. اما ناگهان ندای سومی می آید: آقا اصلا من میگم ی ربع بخواب هفت و ربع پاشو. این بار پلک هایم را محکم بهم می فشارم تا هرچه سریعتر بخواب فرو روم که ندای چهارمی حالم را دگرگون می کند. پاشو... پاشو... باید بری بسته را پست کنی! شوکی بر من وارد میشود و قصد بلند شدن را دارم که ناگهان ندای پنجمی مرا امیدوارم می کند: بابا امروز که جمعه است... بگیر بخواب!ندای ششمی هم بلافاصله می گوید: وای جمعه شد. فردا امتحانداری چه وقت خواب...

محمد حسین سیمیار

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

در عصری زندگی میکنیم که...

    در عصری زندگی میکنیم که...

    در عصری زندگی می کنیم که در یک سال 365 روزه، 350 روز را با حضرت شیطان هم نشین هستیم  و 15 روز را برای گریه کردن برگزیدیم... فقط برای گریه کردن...

    گریه برای کی؟

    گریه برای چی؟

    گریه برای 350 روز همنشینی با حضرت شیطان؟

    که چرا دعوتش را لبیک گفتیم؟

    یا گریه برای چیزهایی که خدا بهمان نداد؟

    شاید هم برای چیز هایی که ازمان گرفت...

    محمد حسین سیمیار

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

یک لحظه توجه کنید

 

محمدحسین سیمیار


 

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲

خار

به نام خدا

 

- پدر این چیه رو ساقه گل؟

- این خاره!

- به چه دردی میخوره؟

- از گل مراقبت میکنه!

- برای چی محافظت می کنه؟

محمدحسین سیمیار


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

بدون شرح

به نام خدا

اگر کنار هفت سین پلاستیکی و یا سفره هفت سین واقعی نشسته اید، حتما می دانید که افرادی هم هستند که جای دیگر کنار سفره هفت سین نشستنه اند.

شما همه جمع هستید ، آنها هم جمع هستن.

 شما "یا مقلب القلوب" می خوانید آنها هم می خوانند.

 شما آزرو می کنید ، آنها هم آرزو می کنن.

محمد حسین سیمیار

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

آسمان آبی

به نام خدا

توی اتاقی انداخته بودنش...

اتاقی تاریک...

با یک پنجره کوچک ، که کم کم دو سه متر از زمین ارتفاع داشت...

تنها می توانست از آن پنجره تکه ای از آسمان آبی را ببیند...

محمد حسین سیمیار

۱۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰