جمعی از اعضاء کانون توحید مسجد فاطمه زهرا سلام الله علیها قزوین

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۱ ثبت شده است

قسمتی از سخنان حاج آقا قدس

بسم الله الرحمن الرحیم

متن زیر قسمتی از سخنرانی امام جماعت مسجد فاطمه ی زهرا (سلام الله علیها) در بین دو نماز مغرب و عشاء می باشد که حدود شش سال قبل ایراد گشته است. حتی المقدور سعی شده تا کلام ایشان به صورت گفتاری و همراه با لحن شیرین شان پیاده شود.

 

قرآنِ محاله آمریکا از ما بگیرد ، هر چی میل داری بخوان هر چی نفس داری بخوان بهشت هم می برند آمریکا مِگد بهشت نمی برند؟؟!! آمریکا مگد قرآن خواندن گناهه؟؟ ذلیل می کند آدمه؟! کِی این حرف را زده است ؟

دعاها هم زیاد، تاکنون دشمن به دعا دست درازی نکرده است اما اونچه که دست درازی کرده اند دشمنان - حالا یهودند نصاری هستند حالا به تحریک دشمنان منافق و امثال اینها - ولایت است الآنم نظرشون ولایت است.

می گه: این آقا لهو و لعب نیست ؟

می گه: نه ارشاد جایز دانسته است!

نَمی گَد مرجع  نمی گد مرجع

بعد نسبت به آقای خامنه ای بده!

ما مرجع داریم عزیز من ، بعد از انقلاب ارشاد آمد ریشه گرفت آمریکا قاه قاه می خندد برای اینکه ارشاد می تواند ولایتِ قیچی کند

 گرداورنده : حامد یزدی

ادامه ی متن را در قسمت ادامه ی مطلب بخوانید

 

ادامه مطلب...
۱۸ آبان ۹۱ ، ۱۹:۲۰ ۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

اتوبیوگرافی


باسمه تعالی

نمیدانم از چه بنویسم و از کجا ینویسم و نمی دانم چرا زمین و زمان باعث می شود این کارم روز به روز عقب بیافتد و به خود بگویم که وقتم پر است یا کار های مهم تری دارم.به همین دلیل درباره چیزی می نویسم که به نظرم برسد نیاز به فکر و تفکر و وقت کمتری دارد:

«علاقه به مهندسی داشت ، همیشه درس خواندنش برای مهندس الکترونیک شدن بود.علاقه ی او به این رشته او را به این رسانده بود که که بازی با سیم و لحیم و هویه از کار های روزانه و خراب کردن اتصالات وسایل به بهانه درست کردن آن ، کارش بود.

علاقه مهدی بهانه ای بود برای درس خواندنش و او به جایی رسیده بود که بیش از نیمی از وقت خود را با سر و کله زدن با کتاب و مداد و چکنویس مشغول بود .

با گذشت زمان و ورود به پایه راهنمایی تمایل مهدی به دوری از مدرسه شد و دوستی با دوستانی که مدرسه ای نبودند را در پی داشت.

جو دوستانش کاملا با جو دیگران فرق میکرد ،آنان محصل در مدارس علمیه بودند و او خود را در فضای دیگری میدید که احساس حقارت به او دست میداد که چرا باید این گونه و این مطالب را خواند؟چرا باید وقت خود را در رسیدن به هدفش از دست دهد؟چرا نباید بفهمد دبیرستان رفتن و تحصیل در دانشگاه تنها راه و بهترین راه نیست؟

از آن زمان ها بود که مسیر زندگی اش تغییر چشمگیری کرد و اساتید و دوستان و خانواده اش مورد تحول نسبت به تغییر نظرش کرده بودند...

عبدالحمید مطهری فر

ادامه مطلب...
۱۷ آبان ۹۱ ، ۲۲:۲۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

شیطان در کلام شهید مطهری 2

طبیعت شیطان و بازگشت او به طبیعتش

(سوالی وجود دارد) و آن این است که این شیطان که وجودش براى زندگى و سعادت بشر و براى اینکه بشر راه اختیارى خودش را طى کند ضرورت دارد، خودش براى خودش چطور [است؟] این مطلبى است که البته قرآن آن را توضیح نداده است و شاید هم اصلا توضیح دادنى نباشد. قرآن مى‏گوید که طبیعت شیطان طبیعت آتشین است «خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ» و مى‏گوید اساسا شیطان مثل انسان نیست که در او تمایلات مختلف باشد، بلکه در او جز همان تمایل به مسائل مربوط به شهوات و همانهایى که ما به اصطلاح «بدى» مى‏گوییم- که بدى نسبى است- چیز دیگرى وجود ندارد. بسیار خوب، شیطان به اصل خودش ملحق مى‏شود که همان جهنم است؛ حال آیا در جهنم همان‏طور که اگر یک انسان برود معذّب است، او هم معذّب است؟ یا بهشت او همان جاست؟ این دیگر رازى است که کسى که مى‏گوید إِنِّی کَفَرْتُ بِما أَشْرَکْتُمُونِ [در جهنم چه حالى دارد!]

مولوى داستان خیلى عجیبى را آورده که بسیار شیرین است. مى‏گوید معاویه خواب بود، شیطان آمد بیدارش کرد و گفت: نماز دارد قضا مى‏شود، بلند شو نمازت را بخوان! معاویه گفت: تو دیگر چرا دعوت به نماز مى‏کنى؟! (قصه خیلى مفصل است و آخرش به سرشکستگى معاویه تمام مى‏شود) شیطان گفت تو تازه خدا را شناخته‏اى، ولى ما از قدیم مى‏شناختیم:

ما هم از مستان این مِى بوده‏ایم ساکنان درگه وى بوده‏ایم‏

آب رحمت خورده‏ایم اندر بهار روز نیکو دیده‏ایم از روزگار[1]

 

محمد طاها دلیری

[1] مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏4، ص: 279

۰۹ آبان ۹۱ ، ۱۷:۵۵ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱

لحظه ای تامل


بسم الله الرحمن الرحیم

روز اول سال تحصیلی(حوزه های علمیه) بوده با تاخیرهمراه پسرخاله ام(عبدالحمید) وارد مدرسه شدم، خیلی عجله داشتم که مبادا اولین روز تاخیر داشته باشم، هنگام ورود به مدرسه، به طور ناگهانی یک تصویر تمام هوش و هواس مرا به خود جلب کرد به طوری که گویی در یک لحظه همه چیز از یادم رفت وفقط این تصویر در حافظه ام باقی مانده بود،خیلی برایم عجیب بود نمی دانم چه شده بود که این صحنه الآن برایم رخ داد،با وجود این که من بار اول نبود که وارد مدرسه می شدم و قبل از این که یکی از اعضای مدرسه بشوم،چندین بار آمده بودم .

بعد از یک مکث کوتاهی به خودم آمدم و باعجله به سمت دفتر مدرسه حرکت کردم و این تصویر کماکان در گوشه ذهنم بود.هنگام ورود به دفتر مدرسه از شدت عجله نمی دانستم چه بگویم،فقط ایستاده بودم، کسی که پشت میز دفتر نشسته بود،

با یک نگاه متعجبانه به من گفت:سال اولی هستی؟

گفتم:بله

گفت:اسمتون؟

جواب دادم.

گفت:هنوز مراسم افتتاحیه شروع نشده در حیاط منتظر باشید.

...

امیرحسین مینایی فر

ادامه مطلب...
۰۹ آبان ۹۱ ، ۱۷:۴۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰