جمعی از اعضاء کانون توحید مسجد فاطمه زهرا سلام الله علیها قزوین

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۱ ثبت شده است

من و مشق توحید

بسم الله الرحمن الرحیم

من و مشق توحید

19 مهر تصمیم گرفتم طبق قرار قبلی یک مطلب برای مشق توحید بنویسم، هر چی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم. یک نگاهی به دور وبرم انداختم چشمم به کتاب "ولایة علی من کتب السنة فی القرآن" افتاد، گفتم خوبه که ترجمه ای از بخشی از این کتاب را بنویسم به خاطر همین جلد اول کتاب را برداشتم وشروع به ترجمه ی مقدمه کردم چیزی حدود 1 ساعت طول کشید ولی خط پایانی اش به هیچ وجه من الوجوه قابل ترجمه نبود حدود نیم ساعت تلاش کردم ولی ثمره ای نداشت، با خودم گفتم ترجمه نمیکنم وآخر مطلب م مینویسم با اندکی تصرف، گذشته از این حرف ها ترجمه در یادآوری مطالب تاثیر بسزایی دارد .

بالاخره خواستم تایپش کنم. همین که نشستم پشت کامپیوتر و بسم الله را تایپ کردم احساس کردم مطلبم از حیث محتوایی چیز زیادی برای گفتن ندارد و هنگامیییی ارزشش مشخص میشود که متن عربی کتاب هم باشد به عبارت دیگر مطلبم ارزش ترجمه ای داشت تا محتوایی ،در نتیجه تصمیم به ندادن مطلبم گرفتم ولی به کافی نت رفتم ومطاب جدید رو خواندم و نظر دادم.

از 20 تا27 مهر به این نتیجه رسیدم که مطلب باید از دل نویسنده بجوشد نه اینکه با نگاه کردن به در و دیوار مطلب بنویسد، از این رو مطلب "انصاف" را یکی از بهترین مطالبم میدانم که تاکنون نوشته ام چرا که آن مطلب چیزی حدود 3 سال پیش در مسجد و در جوی که اکثر بچه ها مسموم به این سم بودند با تمام وجود نوشتم.

28 مهر دغدغه ای نهفته درنم جرقه زد وبا خود گفتم مطبی بنویسم تحت عنوان کت وشلواری های اسلام شناس اما احساس کردم نیاز به تحقیق بیشتری دارد ومجالش را ندارم. ابته که انشاالله موفق به نوشتنش در فرصت مناسب بشوم.

در این آشفتگی این سوال در ذهنم جولان میداد که آیا واقعا فقط دغدغه مند بودن به مطلب ملاک است؟ ویاباید سیر خاصی در موضوعات به حسب نیاز خود یا جامعه دنبال شود هرچند نسبت به آن نویسنده بی دغدغه است؟یا اینکه هر دوی اینها باید با هم باشد؟

در صورت اول این مشکل وجود دارد که گاهی انسان نسبت به موضوعی دغدغه مند است که به مرور زمان دغدغه اش را نسبت به آن از دست میدهد در نتیجه از نوشتن ادامه ی مطلب منصرف میشود مانند مطلب "ثم لأتینهم..."خودم که آنگونه رها شد.

در صورت دوم نیز مشکلی وجود دارد وآن اینکه نویسنه انگیزه ای درونی برای نوشتن ندارد در نتیجه چون مطلب از دل برنمیاید بر دل نیز نمیشیند.

اما در صورت سوم مشکلی وجود دارد چرا که تحقق این حال بسیار کم و بعید است یعنی بسیار کم پیش میآید که سیر خاص ودغدغه هماهنگ شوند والبته شاید باید آنهارا هماهنگ کرد که من بلد نیستم.حال به ظر شما چه باید کرد وچگونه موضوع انتخاب کرد.بعضی نیز میگویند مهم نیست خاطره هم که شد بنویس ولی من خودم خاطره ی بی هدف رانمیپسندم.ازین رو درحاله ای ابهام قرار گرفتم لازم به ذکر است که چنانچه گذشت نیاز هی خود ودیگران همیشه مطابقت با دغده انسان ندارد.

مست فیض ومستفیض وملتمس دعا

مهدی مهدوی

 

۲۹ مهر ۹۱ ، ۲۰:۵۷ ۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱

اسامی غریب

    بسم الله الرحمن الرحیم

    اسامی غریب

    چند دهه ی پیش، میان خانواده ها دعوا بود سر اسم «سکینه». جان به جان شان می کردی، دست از این اسم برنمی داشتند. اول سکینه و بعد هم «رقیه». همین که می فهمیدند بچه شان دختر شده، خیلی زود یکی از این ۲ اسم را برمی داشتند. گاهی از قبل، این اسم را برای بچه شان انتخاب می کردند، تا یکی دیگر برندارد. قصه روشن بود. مردم امام حسین را دوست داشتند، سلیقه امام حسین را هم دوست داشتند. تا این که در زمان شاه ، در بعضی تئاترها نام سکینه را دست مایه طنز قرار می دهند. بعدها طنز شد تمسخر. ما مردم هم مراقب نبودیم، جدی نگرفتیم، غصه را نفهمیدیم، بعضا بی هیچ نیت سوئی، همراهی کردیم و خندیدیم.

    جالب است بدانیم که «سکینه» صفت دخت مکرمه امام حسین است، نه اسم ایشان. اسم مقدس خانم، «امینه» بوده. در مقام و منزلت جناب امینه، همین بس، که «باب الحسین» است، اما به راستی! چرا سکینه؟ شاید این متن، جای مناسبی برای روضه خواندن نباشد، قصه اش سر دراز دارد. اما هر وقت دل امام حسین می گرفت، جناب امینه را نگاه می کرد، دختش را روی زانو می نشاند، نوازشی می کرد و می فرمود: «تو مایه تسکین قلب پدری، تو سکینه پدری».

    کار فقط به اسم «سکینه» ختم نمی شود:

    • در شمارش امامان، جوک هایی شنیده می شود که تقی و نقی از لیست امامان خارج می شود.
    • «جواد» صفت بی کلاسان می شود. [1]
    • علیرضا خمسه در سریال پایتخت ساخته ی سیروس مقدم به لحن بسیار مضحکی می گوید: «نقی»
    • خواننده ای به نام شاهین نجفی اسم «نقی» را در ترانه اش مسخره می کند و هیچ کس نمی گوید به امام علی النقی جسارت شده است، بلکه همه می گویند به امام هادی جسارت شده است یعنی حتی وقتی می خواهیم از مظلومیت امام دهم بگوییم ننگمان می آید که از اسم نقی استفاده کنیم.
    • ...

    یکی از بزرگان در یکی از سخنرانی های خویش می فرمود:

    آن کسى که اسم بچّه‏اش را مى‏گذارد اردشیر، مى‏گذارد فرنگیز، این آن مکتب را دوست دارد، مکتب زرتشت را دوست دارد، مجوس را دوست دارد مبارک باشد بر خودش؛ امّا شیعه امیرالمؤمنین اگر اسم بچّه‏اش را بگذارد فرنگیز، شهلا، مهلا، گیتا، میترا و اسمائى که انسان با یک اسطرلاب، نمى‏تواند حلّش کند! این یعنى چى؟ یعنى چى؟ آخر چیه این؟! آدم هر چه فکر مى‏کند مى‏بیند آن حقیقت را این اسم نشان مى‏دهد دیگر! وقتى مى‏گوئیم آشیخ محمّد، آشیخ محمّد آن حقیقت را دارد نشان مى‏دهد!

    این بچّه‏اى که متولّد شده معصوم، از عالم بهشت آمده، انسان یک مُهر باطلى را بزند به پیشانى‏اش، سیاه کند او را و تاریک! زهره، شهره، یعنى چه؟! این اسمها باطل کرده‏ها! به شناسنامه‏اش مهر بطلان زده از اوّل؛ امّا بگو على! یعنى بلند مرتبه، یعنى متأسّى به مکتب علىّ بن أبى طالب؛ اسمش را بگذار محمّد! یعنى این شیعه حضرت رسول است، این دنبال این مکتب است؛ اسمش را بگذار زینب! یعنى چى؟ یعنى مرد آفرین روزگار، یعنى افتخار همه مردهاى عالم؛ اسمش را بگذار فاطمه! یعنى سرّ پیغمبر؛ اسمش را بگذار صدّیقه! اسمش را بگذار زهرا! بگذار حوراء! بگذار انسیه، راضیّه، مرضیّه، اینها همه لقب‏هاست؛ على، محمّد، تقى، نقى، جعفر، موسى، اینها همه اسم‏هاى ائمّه است دیگر! این مکتب است.

    امّا اگر از این تجاوز کنید آن روح هم تجاوز مى‏کند؛ یعنى در وهله اوّل که رفتید سراغ اسم دیگر، روحت رفته زودتر از این اسم‏گذارى! باطل شدى‏ خودت! نه اینکه آن بیچاره معصوم (بچّه را باطل کردى). و اوّل چیزى که در روز قیامت مى‏آید گریبانت را مى‏گیرد، مى‏گوید من بچّه معصوم بودم چرا مرا باطل کردى؟ این چه اسمى است براى من گذاشتى؟ اوّل خودت را باطل کردى. و این یک مسأله‏اى است‏ها![2]

    [۲] - متن سخنرانی های علامه طهرانی ص 957 به نقل از لوح فشرده ی کیمیای سعادت

    [1] - از سایت http:// zohur313.ir/ با تصرف و تلخیص

    محسن علیگو

۲۴ مهر ۹۱ ، ۲۱:۳۷ ۲۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

شیطان در کلام شهید مطهری 1


شیطان قبل از خلقت انسان

قرآن کریم این طور مى‏فهماند که شیطان قبل از خلقت انسان در صف ملائکه بود و بعد از خلقت انسان از صف ملائکه خارج شد و رجیم شد.[1]


شیطان ملک یا جن؟

اینکه گفته شود شیطان از ملائکه بود، برخلاف نصّ قرآن است که مى‏فرماید: کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ «1». من هم در تعبیرات خودم عرض کردم در صف ملائکه بود، نگفتم از ملائکه بود. قرآن مى‏گوید: کانَ مِنَ الْجِنِّ و همچنین راجع به شیطان این تعبیر را دارد که از آتش آفریده شده است، در صورتى که راجع به ملائکه چنین حرفى را ندارد.[2]

از ظاهر بعضى از آیات قرآن استنباط مى‏شود که شیطان از ملائکه است و رانده شده است، براى اینکه قرآن مى‏گوید: وَ اذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدوا بعد مى‏گوید همه سجده کردند الّا ابلیس. در آیه دیگر مى‏فرماید: کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ امْرِ رَبِّهِ «2». بعضى به استناد آن آیه گفته‏اند ملکى است رانده شده، و بعضى به استناد این آیه گفته‏اند جن است. آنهایى که گفته‏اند ملکى است رانده شده، گفته‏اند چون جن یک کلمه عامّ است، یعنى از موجوداتى که پوشیده و غیرمرئى هستند؛ ابلیس هم در اینجا در ردیف ملائکه [قرار گرفته است که پوشیده و غیرمرئى هستند.] مقصودم این بود که جن و ملک (ملائکه) به طور کلى هیچ وقت در قرآن ردیف یکدیگر قرار نمى‏گیرند. تنها مسأله شیطان است که [از هردو گروه شمرده شده است و] در این مسأله احتمال بیشتر این است که شیطان یک حقیقت سوم است، نه از نوع آن ملائکه است و نه از نوع جنّى که قرآن نقل مى‏کند.[3]

محمدطاها دلیری

 

 


 

[1] مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏4، ص: 275

[2] مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏4، ص: 281

[3] مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏27، ص: 775

 

 

۲۰ مهر ۹۱ ، ۱۲:۵۷ ۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱

در درگه دوست

در درگه دوست

حدود ساعت 11 رسیدیم مشهد. شلوغ بود و راه های منتهی به حرم را بسته بودند، ماشین را کناری پارک کردیم و عارفه بغل به سمت حرم راه افتادیم.

طبق معمول، سفرمان به مشهد بی مقدمه بود و بی برنامه، البته از طرف من بی برنامه بود وگرنه «صاحبخانه» که برنامه دارد همیشه. عارفه و مادرش رفتند حرم من هم رفتم دنبال جا.

هم روزهای آخر تابستان بود و هم ایام عید فطر. یا جا نبود یا جایش به اندازه جیب ما نبود.حدود دو ساعتی گشتم. خسته شده بودم اما می گذاشتم به پای «صاحبخانه» و سرخوشی می کردم.از ظهر گذشته بود و من هنوز دست خالی بودم، دیگر داشتم از پا می افتادم. یاد حسینه قمی ها افتادم که دو سال پیش رفته بودیم آنجا. هم محیط خوبی داشت و هم ارزان بود. هر چند امید زیادی نداشتم اما وارد حسینه شدم جوانی قد بلند و جدی پشت پیشخوان بود.

_ سلام، ببخشید آقا جا دارید؟

_ سلام، باید صبر کنید.

تعجب کردم آخر حسینه را باید یک ماه زودتر از قم آن هم بعد از قرعه کشی می گرفتیم. کمی نشستم ناگهان یاد نماز افتادم. بعد از نماز از قفسه کتابها کتابی که درباره عرفان امام خمینی (ره) بود را برداشتم.مصاحبه ای با حاج آقای جوادی آملی را ورق زدم. فرموده بودند:«امام عرفان خاصی داشت چیزهایی داشت که عرفای دیگر نداشتند البته عرفای دیگر هم چیزهایی داشتند که امام نداشت هر یک از عرفا مظهر اسمی از اسما خدا هستند...»

ایستاده بودم و منتظر! کاری نبود بکنم به غیر از فکر کردن. به عرفان امام، به اینکه مرگ اختیاری داشته،به اینکه عارف نمی خواهد گناه نکند این شرط اول کلاس عرفان است،عارف می خواهد شاهد باشد باطن عالم را. لا به لای این فکرها خیالات دیگری هم بود:«اگر جا پیدا نکنم؟،چقدر طول می دهد،چرا همه صندلی ها را خانم ها اشغال کرده اند، ساعت 2 قرار دارم دیر نشود و ...»

(حالا که دارم می نویسم خنده ام گرفته چه اوهامی لابه لای چه جواهراتی! معلوم است که من اهل کدامیک هستم!)

_ حاج آقا اتاق می خواهید یا سوئت؟

سرم را بلند می کنم با من نیست. روحانی دیگری هم آمده و اتاق می خواهد. قبل ترش سری برای هم تکان داده ایم. فرقش را می پرسد، تفاوت در حمام داخل اتاق است و البته پول. نوبت به من می رسد، تفاوت پول آنچنان نیست و به حمام داخل اتاق می ارزد، خصوصا با توجه به حضور عارفه. می گویم: سوئیت. دو نفر دیگر هم هستند، از آنها هم می پرسد بعد از مدتی به ما دو نفر می گوید: مشکلی نیست تا فردا می توانیم در خدمت باشیم، فردا هم اگر جا بود چشم! زیر چشمی به آن دو نفر دیگر نگاه می کنم، چیزی نمی گویند. نمی دانم ما زودتر رسیدیم یا به خاطر «حاج آقا» بودنمان است. به من می گوید بروم و یک ساعت دیگر بیایم و سوئیت را تحویل بگیرم.

من که هم دیر کرده ام و هم نمی توانم خوشحالیم را پنهان کنم به سرعت به سمت حرم می روم خیلی هم حواسم به «صاحبخانه» نیست. به سمت حرم می روم تا خبر حسینیه را بدهم به همسرم و البته خودی هم نشان دهم و باز البته بگویم «صاحبخانه» همه کاره است و ما مهمانم و خلاصه هم خدا و هم خرما!

خستگی ام را که می بیند تاخیر 40 دقیقه ای را بی خیال می شود. یک ساعتی طول می کشد تا به حسینه برگردیم. در این یک ساعت فکری شده بودم که آیا واقعا اتاق در نتیجه تلاش خودم بود یا لطف «صاحبخانه»؟ آخرش راه حلی پیدا کردم، تقریبا راضی شده بودم که جواب همین است:«اتاق، لطف «صاحبخانه» بود به ازای تلاش من!»

سایه ای گیر آوردم و ماشین را پارک کردم. با اطمینان و عارفه بغل جلوی پیشخوان حسینیه ایستاده بودم. پس از چند لحظه احساس کردم متصدی تعیین اتاق ها سعی می کند مرا نبیند. با آرامش و لبخند منتظر می شوم تا خلاصه رو به من کرد و گفت: حاج آقا خسته نباشید، متاسفانه سوئیتی که قولش را به شما داده بودم مهمان داشت و اشتباها فکر کردم تخلیه شده.

یک لحظه تلاش سه ساعته و کرم «صاحبخانه» و اطمینان قلب و خلاصه فلسفه بافی های این 2 ساعت خورد به فرق سرم. گیج نگاهش می کردم. حرفی هم نمی توانستم بزنم، بنده خدا می خواست لطفی بکند که نشده بود. حالا چه بگویم؟بگویم حتما باید به ما اتاق بدهی؟ سعی کردم آرامشم را حفظ کنم و خودم را مطمئن نشان دهم. برگشتم آرام نشستم تا دو نفری تصمیمی بگیریم.

_ حاج آقا!

برگشتم به طرف پیشخوان: بفرمایید.

_ ما این بغل یک خانه داریم یکم بزرگه، ببینید اگر خوب بود تشریف ببرید آنجا.

فاصله خانه تا حیسنیه زیاد نبود. همراهی که با ما آمده بود تا خانه را نشان دهد توضیح داد که این خانه برای کاروان هاست احتمالا هم مسافر دارد اما فعلا خالی است.خانه کمی قدیمی بود اما بزرگ، حیاط با صفا و پر درخت،دو طبقه بود و هر طبقه چند اتاق بزرگ و خنک داشت و تقریبا هیچ چیز کم نداشت و تقریبا برای 30 نفر جا و امکانات بود. چون آنروز جاهای زیادی را دیده بودم راحت می توانستم بگویم اجاره این خانه آن هم در این روزهای شلوغ بیشتر از 100 هزار تومان است، پس فوری برگشتم حسینیه. متصدی پرسید: چطور بود؟

_خوب بود اما قیمتش؟

_اینجا برای اردوهاست ما از کاروان ها نفری سه هزار تومان می گیریم شما هم همان را بدهید. البته ببخشید که نتوانستم سوئیت داخل حسینیه را هماهنگ کنم.

آرام به سمت خانه حرکت می کنم و به نتیجه اطمینان آورم می خندم:«لطف «صاحبخانه» به ازای تلاش من!» احساس می کنم چقدر عقبم، هر چه هست لطف اوست، کرم اوست.

***

قول یک شب را داده اند، احتمالا فردا مهمان های خانه می آیند. همسرم می پرسد: فردا را چه کنیم؟ می گویم: از کرم آقا بعید است چیزی را که داده پس بگیرد. می گوید: یعنی جور می شود و همین جا بمانیم؟ می گویم: از کرم آقا بعید است چیزی را که داده پس بگیرد. می گوید: اگر نشد و گفتند بلند شوید؟ می خندم و می گویم: از کرم آقا بعید است چیزی را که داده پس بگیرد. می گوید: یعنی 30 نفر بی جا بمانند که ما جا داشته باشیم؟ چیزی نمی گویم.

***

همیشه بار اول و بار آخر حرم رفتن برایم چیز دیگری است. بار اول است و آماده شده ایم بریم به حرم. حدود ساعت 8 وارد حرم شدیم. قرارمان را ساعت 10 تعیین کردیم و از هم جدا شدیم. معمولا داخل روضه نمی شوم و از دور ضریح را نگاه می کنم، اما از وقتی عارفه آماده دوست دارم ببرمش و به ضریح متبرکش کنم. پس به سمت ضریح راه می افتم از درگاه که می پیچم نگاهم می خورد به در بسته روضه. عارفه دارد درهای حرم را می بوسد، بدجوری حالم گرفته شده است. همیشه بار اول و آخر حرم رفتن برایم چیز دیگری است. حس می کنم «صاحبخانه» راهم نداده است. حس بدی دارم. با خودم می گویم کاش نیامده بودم! نمی دانم نیامدن بدتر است یا راه ندادن؟ بخشی از وجودم سعی می کند آرامم کند. با خودم می گویم امام همه جا هست در بسته و باز فرقی نمی کند، سلامت را بده! احساس عوامی شدیدی می کنم. کمی منتظر می مانم. می شنوم خادم به کسی می گوید حرم تا ساعت 10 برای شستشو بسته است. این یعنی همان ساعتی که ما قرار بازگشت گذاشته بودیم. بیشتر دمغ می شوم. خودم را دلداری می دهم که چیزی نشده! حرم را بسته اند بشورند همین! اما آرام نمی شوم. با خودم می گویم: این عوام بازی ها چیه؟ اما آرام نمی شوم. کتاب را باز می کنم زیارتی بخوانم، اما آرام نمی شوم.

از رواق ها می زنم بیرون و می آیم مسجد گوهرشاد. یاد امام خمینی (ره) افتادم.در نجف که تشریف داشتند هر روز به زیارت امام علی علیه السلام می رفتند. روزی مریض بودند، می خواستند بیایند پشت بام از آنجا سلام دهند.آقا مصطفی به ایشان می گوید: اینجا و بالا که فرقی ندارد همین جا سلام دهید. امام می گوید: مصطفی این عوامی را از من نگیر.

سرم پر از فکرهای درهم و برهم است.نمی دانم عوامی خوب است یا بد؟ سرم درد گرفته است.عارفه دارد بازی می کند. به عارفه نگاه می کنم، چقدر آرام است، در همین شلوغکاری آرام است.آرامشش آرامم می کند. روبروی گنبد ایستاده ام، چقدر زیباست . السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ...

***

به نماز حرم نرسیده ام و در مسجدی نماز مغرب و عشا را خواندم.امام جماعت صوت و لحن بسیار زیبایی داشت. در قنوت دعایی خواند که چند وقتی بود نشنیده بودمش. خیلی هم با سوز خواند:«ربنا آتنا من لدنک رحمه و هییء لنامن امرنا رشدا». دعا خیلی به دلم نشست.

رفتم حرم. می خواستم قرآن بخوانم. دوره ام به سوره کهف رسیده ، چند آیه ای می خوانم. اصحاب کهف از خدا دعایی دارند: :«ربنا آتنا من لدنک رحمه و هییء لنامن امرنا رشدا». چندبار آیه را می خوانم. گاهی احساس می کنی آیه ای بیشتر با تو سخن می گوید. چه زیباست خدا بگوید که او را چگونه بخوانیم.

***

بار آخر است که حرم می آییم. طبق معمول زیارت وداع را با هم می خوانیم. در صحن انقلاب رو بروی گنبد به دیوار تکیه داده ام. چقدر احساس خوبی دارم. احساس می کنم خالی تر برمی گردم. افسوس می خورم که دوباره در هیاهوی خود گرفتار خواهم شد.از امام می خواهم سریع دوباره بطلبمان.

لحظات آخر عارفه بیدار می شود.هنگام خروج برای امام رضا علیه السلام بوس پرتاب می کند. من هم همین کار را می کنم ...

 

تقدیم به صاحب ماه ذی القعده

محمد علیگو

۱۹ مهر ۹۱ ، ۱۴:۲۷ ۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

«عرض ادب»

بسم الله الرحمن الرحیم

«عرض ادب»

توهین­ها و گستاخی­های اخیر، به ساحت مقدس حضرت ختم الرسل، محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم، جلوة دیگری از برخوردهای خالی از منطق و نشانی از عجزی بنیادین در برابر فرامین حیاتبخش اسلام است که همان رفتارهای مفتضح عرب جاهلی در صدر اسلام را تداعی می کند. نظم زیر مدحی است از شاعر پارسی گوی نظامی گنجوی؛ باشد تا تجلیل از آن حضرت مرحمی بر زخم­های حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف گردد.أللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

«ای کار مرا تمامی از تو»

اى دولتى!آن شبى که چون روز گشت از قدم تو،عالم افروز

پرگار به خاک،درکشیدى جدول به سپهر،برکشیدى‏

برقى که بُراق بود نامش رفق روش تو،کرد رامش‏

جبریل،ز همرهیت مانده اللّه معک،ز دور خوانده‏

رفرف که شده رفیق راهت برده به سریر سدره گاهت‏

سُبّوح زنان عرشْ پایه از نور تو کرد عرش،سایه‏

از حجله عرش برپریدى هفتاد حجاب را دریدى‏

تنها شدى از گرانى رخت هم تاج گذاشتى و،هم تخت‏

بازار جهت،به هم شکستى از زحمت تحت و فوق،رستى‏

خرگاه،برون زدى ز کونین در خیمه خاص قاب قوسین‏

هم،حضرت ذو الجلال دیدى هم،سرِّ کلام حقّ شنیدى‏

از قربت حضرت الهى باز آمدى آن چنان که خواهى‏

گلزار،شکفته از جبینت توقیع کرم در آستینت‏

آورده برات رستگاران از بهر چو ما گناهکاران‏

ما را چه محل که چون تو شاهى در سایه خود دهد پناهى‏

ز آنجا که تو،روشنْ آفتابى بر ما نه شگفت اگر بتابى‏

از سرعت آسمان خرامى سرّى بگشاى بر(نظامى(

اى کار مرا،تمامى از تو نیروى دل(نظامى)از تو

زین دل،به دعا قناعتى کن وَز بهر خدا،شفاعتى کن‏

تا پرده ما،فرو گذارند وین پرده که هست،بر ندارند.

جواد ارباب

۱۱ مهر ۹۱ ، ۲۰:۱۳ ۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

شبکه های اجتماعی یا ویروس های اجتماعی؟

شبکه های اجتماعی یا ویروس های اجتماعی

بدانید که زندگى دنیا در حقیقت بازى و سرگرمى و آرایش و فخرفروشى شما به یکدیگر و فزون‏جویى در اموال و فرزندان است [مثل آنها] چون مثل بارانى است که کشاورزان را رستنى آن [باران] به شگفتى اندازد سپس [آن کشت] خشک شود و آن را زرد بینى آنگاه خاشاک شود و در آخرت [دنیا پرستان را] عذابى سخت است و [مؤمنان را] از جانب خدا آمرزش و خشنودى است و زندگانى دنیا جز کالاى فریبنده نیست.                                                                                 حدید 20

 

چند وقتی بود که همه دوستانم وحتی بعضی از اعضا خانواده در مورد چیزی به نام فیس بوک صحبت می کردند. من قبلا هم در مورد فیس بوک شنیده بودم ولی تا حالا فکر نکرده بودم که اون چه چیزی می تونه باشه.

یک روز که دوباره دوستام شروع به صحبت در مورد فیس بوک کردن من هم پرسیدم که اصلا فیس بوک چی هست؟؟

یک دفعه دیدم دوستام به هم خندیدند و گفتم تو واقعا نمی دونی فیس بوک چیه ؟

من هم سرم رو به نشانه نه نشون دادم.اونا دوباره به هم خندیدن.

اون روز خیلی نارحت شدم چون اونا به بچه های دیگه هم ماجرا رو گفتن اونهام منو مسخره کردند.

با خودم تصمیم گرفتم که من هم برم دنبال فیس بوکو ببینم اون چیه.

اون روز وقتی وارد خونه شدم سریع پای کامپیوتر رفتم وارد اینترنت شدم کلمه فیس بوک سرچ کردم.

اولش وارد یک آدرس شدم دیدم که فیلتره.بعد هم باز همین طور گشتم و اطلاعاتی خوندم فهمیدم که فیس بوک یک شبکه اجتماعی هست و خیلی چیزهایدیگه.

اومدم وارد فیس بوک شم دیدم که فیلتره. خب ما در این موارد به سادگی با فیلتر شکن فیلتر ها رو باز میکنیم. رفتم تو فیس بوک در خواست یک کاربر جدید زدم.ثبت نام کردم و کارهام رو انجام دادم و اومدم بیرون.

چند روز گذشت ولی دیدم تو فیس بوک خبری نیست.بعد از مدتی حدود یک هفته ولش کردم.تا این که یک روز با خودم گفتم بابا دیدی چیز خاصی نبود . تصمیم گرفتم برم و پرو فایلم رو پاک کنم.وقتی وارد فیس بوک شدم یک دفعه دیدم که چند نفر پیام دوستی دادن و اگه من قبول کنم میتونیم اطلاعات رد و بدل کنیم.من هم قبول کردم یک دفعه صفحه ای باز شد و وارد پروفایل اون شخصی که پیام داده بود شد. از فرداش دوباره نشستم پای فیس بوک. برام ایمیل و جک و لینک عکس و فیلم می فرستاند. یک بار در مورد بلند ترین برج جهان یک بار در مورد کوچک ترین ماشین جهان یک بار هم چندتا جک برام فرستاند.ولی راستش انگار اولاش مطلابش خوب بود وبعد از اون فیلم ها و عکس ها یک کمی مورد دار شد. ولی بگذریم بعد دیگه هر روز این قدر که دوستام زیاد شده بودند مجبور بودم روزی دو تا سه ساعت تو فیس بوک باشم.کم کم درس هام افت کرد و دیگه از مسیر اصلی زندگی دور شده بودم و وارد یک دنیا ی مجازی شده بودم .آیا من برای زندگی در دنیا ی مجازی آفریده شده بودم؟؟!!     

*******

آیا این جور افراد استفاده کننده از شبکه های اجتماعی با هدف خاصی از آن استفاده می کنند؟ 

 

 آیامی دانید چند نفر ایرانی عضو شبکه های اجتماعی نظیر فیسبوک هستند؟

جالب است بدانید که به گفته ابوترابی مدیر پرشین بلاگ 9 میلیون ایرانی عضو فیس بوک هستند.                                                                    

آیا میدانید که اوباما رئیس جمهور ایالات متحده فیس بوک را برای فرزندان خود ممنوع کرده است.            

آیا می دانید استفاده از فیس بوک در کشور چین ممنوع شده است.

حالا خودتان قضاوت کنید.

 

 

جهان بازی گری داند مکن با این جهان بازی       که در مانی به دام او اگرچه تیز پر بازی  برآوردم چو کاخی خوب و اکنون می‌فرود آرد        برآورده فرود آری نباشد کار جز بازی

محمدحسین سیمیار

۱۱ مهر ۹۱ ، ۱۹:۰۵ ۱۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱